شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

231

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

كه كيفيّت رسالت علاء الدّين بتاتار چه بوده است ، بعد از ان آنچه خواهم با وى بكنم . جواب ايشان در اين قضيّه آن بود كه : سلطان مىداند كه ولايت ما بولايت تاتار * پيوسته است ، و ما را از مدارات ايشان ناگزير است ، پس اگر سلطان دانسته باشد كه رسالت بدر الدّين مشتمل بر فساد دولت سلطان بوده است گنه‌كار در اين معنى علاء الدّين باشد نه او . ديگر مطالبهء بقيّهء اتاوه كردم كه بىبخس و نقصان بايد كه برسد . در جواب گفتند كه : امين الدّين رفيق خادم كه والى قلعهء پيروزه كوهست « 1 » حملى از ان ما كه از قهستان بالموت مىآمد گرفته است ، و آن پانزده هزار دينار است . من گفتم : چندانكه خواهى باش ، آن را امين الدّين پيش از صلح ستده است . گفتند : ما در كدام عهد با صلح نبوده‌ايم ؟ پيوسته ما موالات اين دولت كرده‌ايم و مصافات ورزيده ، و سلطان در حال سرّا و ضرّا تجربهء ما كرده است ، و در وقت آنكه از آب سند بگذشت و ضعف و عجز بر وى مستولى بود اصحاب ما به دو رسيدند ، و بندگى و خدمت بجاى آوردند - و چون سلطان اين معنى بشنيد تصديق كرد ايشان را - و همچنان گفتند كه : شهاب الدّين ورى را بر ولاء سلطان كبير كشتيم . من در جواب گفتم : او ولايت شما را خراب كرد و خونها ريخت . و مع هذا * حمل اتاوه بچنين بهانها كى خواهد ساقط شدن ؟ آنگه گفتند كه شرف الملك از مبلغ حمل اتاوه ده هزار دينار اسقاط كرده است ، و حجّت كه بخطّ من بود و بعلامت شرف الملك بياوردند . گفتم : مال مال سلطانست ، جز بخطّ سلطان نتوان انداختن . گفتند : همه مالهاى سلطان را شرف الملك به إطلاقات صرف مىكند ، و

--> ( 1 ) - چنين است در اصل ، و مراد فيروزكوه است .